یادداشتهای سَلمَلی


خانه
تماس
 

پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

روز آخر در بانک

 


سلام! امروز آخرین روزیه که اومدم بانک، از سه شنبه میرم رنو. گفتم یک پست جدید بذارم تا یادم بمونه این روز آخر رو ...

دلم برای دوستای بانک تنگ میشه. این یک ماه آخر توی بانک با سیما و فاطمه خیلی بیشتر خوش گذشت؛ لقمه هایی که صبح ها سیما برام می آورد یا چند روزی که با بچه های کنترل پروژه توی اتاقشون صبحانه خوردیم، چای خوردن های سه تایی، درد و دل های من و سیما توی اتاق من یا آشپزخونه یا اتاق سیما، کوه، کاشان، خرید از بازار قائم، دوقلو شدن من و سیما، و کلی خاطرات خوب دیگه ... یک عکس هم از ما سه تا میذارم.

فاطمه - سیما - سرمد ... باغ فین کاشان


 
 

سرمد : ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

کاشان

 


سلام! جاتون خالی 5 شنبه همگی مرخصی گرفتیم و رفتیم کاشان. با سیما و فاطمه و محمد و فرید ... خیلی خوش گذشت.
این هم یک عکس از گل های محمدی :

گل ...

 
 

سرمد : ۱:۱۸ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

رنو

 


اول ببخشید اگر نگران شدید. علت ننوشتنم تنبلی بود و بس! اصلاً فکر کنم در آینده هم خیلی متناوب ننویسم ...

چند روز پیش سیما کتاب شعر فریدون مشیری رو خریده بود و پشت جلدش بخشی از یکی از شعرهاش بود که من خیلی خوشم اومد :

آن لحظه ها که مات،
در انزوای خویش،
یا در میان جمع،
خاموش می نشینم،
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.
گاهی میان مردم، در ازدحام شهر،
غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم ...

جدیدترین خبر اینکه دارم از بانک میرم «رنو»؛ بعد از دو مصاحبه با نیروی انسانی و مدیر پروژه قبولم کردند و از اواخر اردیبهشت شروع به کار می کنم.

 
 

سرمد : ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦

 

اين در و اون در!

 


نمی دونم به خاطر فصل بهاره یا من یه چیزیم هست! نه حس کار دارم، نه نوشتن ...

چند روز پیش شوهرخاله جان از استرالیا بصورت غافلگیرانه اومد ایران، 100 تایی هم عکس از نامزدی پونا با خودش آورده بود.

پریروز ساعت 12 وقت دکتر داشتم برای همین اصلاً نرفتم سر کار؛ به جاش رفتیم یک سری کارهای اداری انجام دادیم، مثلاً مستر م رو بردم آموزش عالی تا برام تایید کنن. یک بار خیلی گنده از روی دوشم برداشته شد ... آخیش!!

از بیزنس هم فعلاً خبری نیست ولی به شهرام (از نوع رئیسش) گفتم که دیگه مدت زیادی اینجا نمی مونم ... حالا تا ببینم چی پیش میاد ...

راستی خون بازی رو رفتیم؛ با شقایق و شاهرخ. فیلمش بد نبود ولی خوب هم نبود، خیلی سر و ته نداشت ... بعد از فیلم هم رفتیم فری کثافت شام.

 
 

سرمد : ٩:٢٥ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦

 

تعطيلات نوروزی خود را چگونه گذرانديد ؟!

 


قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم !!!

شنبه رفتیم شمال ... صبح ساعت 6:30 راه افتادیم، برای خوردن صبحانه توی راه یک جایی ایستادیم. نون بربری تازه، پنیر، خرما، چای، خامه تازه، عسل ... خلاصه که به خودمون رسیدیم حسابی ! هوا اون موقع ابری بود و نم نمک بارون می بارید، آقای جرج مایکل هم در حال خوندن آهنگ Jesus to a child بود ...

kindness in your eyes / I guess you heard me cry / you smiled at me / like Jesus to a child / I'm blessed I know / heaven sent and heaven stole / you smiled at me / like Jesus to a child / and what have I learned from all this pain / I thought I'd never feel the same / about anyone or anything again / but now I know

{*} when you find a love / when you know that it exists / then the lover that you miss / will come to you on those cold, cold nights / when you've been loved / when you know it holds such bliss / then the lover that you kissed / will comfort you when there's no hope in sight

sadness in my eyes / no one guessed, well no one tried / you smiled at me / like Jesus to a child / loveless and cold / with your last breath you saved my soul / you smiled at me / like Jesus to a child / and what have I learned from all these tears / I've waited for you all those years / then just when it began / he took your love away / but I still say

{*}

so the words you could not say / I'll sing them for you / and the love we would have made / I'll make it for two / for every single memory / has become a part of me

you will always be... my love

well I've been loved / so I know just what love is / and the lover that I kissed is always by my side / oh the lover I still miss... was Jesus to a child


خلاصه رسیدیم شمال ... از جلوی خانه دریا که رد شدیم من فکر کردم شاید گلاره ویلاشون باشه و گفتم بریم ببینیمش. هر چی زنگ زدیم نتونستیم بگیریمش برای همین هم بهش اس ام اس زدیم و رفتیم به سمت فریدونکنار و بابلسر (؟!) یه کوچولو رفتیم لب دریا و گلاره زنگ زد ، آدرس ویلاشون رو داد و رفتیم اونجا. گلاره رو برداشتیم و رفتیم ساحل، کمی راه رفتیم و بعد نشستیم و یک قلیون هم گرفتیم ... برای ناهار برگشتیم ویلا. تخته بازی کردیم و چای خوردیم تا بابای گلی و کیوان هم اومدن ... بعد از ناهار پینگ پونگ و تخته بازی کردیم و خداحافظی کردیم تا برای برگشتن دیر نشه ... واقعاً خیلی خیلی گلی و خانوادش باهامون مهربون بودن ... خیلی ... مــــــــــــــــــرســــــــــــــــــــی
برگشتنه قرار شد تا جاده شروع بشه من رانندگی کنم، نشون به اون نشونی که تا بومهن من نشستم !! خیلی دوست داشتم، برای اولین بار رانندگی توی جاده ... انصافاً پلیسهای راه هم سنگ تموم گذاشته بودن و دو بار توی مه جلوی ماشینها با چراغ جلو می رفتن تا تصادف نشه ... دستشون درد نکنه !

یکشنبه همه ش خونه بودم.

سیزده به در ساعت 8 شب رفتیم بیرون، اول می خواستیم بریم فیلم خون بازی که بلیت نداشت. ما هم رفتیم ساختمون آفتاب چای و قلیون ... سبزه رو به رودخونه خواجه عبدالله سپردیم ...

 
 

سرمد : ٩:٢۸ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦

 

عيد ۱۳۸۶

 


امروز چهارمین روزیه که بعد از تعطیلات 5 روزه عید (!!!) اومدم سر کار، تا حالا تجربه اش رو نداشتم که زودتر از 14 فروردین شروع به کار کنم؛ خیلی سخته !!!

29 اسفند رفتیم بازار تجریش، واقعاً به نظر من اونجا مظهر شب عیده ... چند تا چیز کوچولو برای سفره هفت سین گرفتیم به علاوه یک عیدی دیگه: شمع و کارت خوشگل ... 
برای بیدار موندن برای سال تحویل تصمیم داشتم که دو تا فیلم ببینم تا گذر زمان رو متوجه نشم؛ اولی رو دیدم (نوت بوک) که به خیر و خوشی گذشت و بیدار موندم؛ اما دومی رو که گذاشتم دیگه نتونستم مقاومت کنم و خوابم برد! ولی سر سال تحویل بیدار شدم ...
روز اول عید طبق معمول همگی خونه مامان بزرگ بودیم، با یک ناهار کاملاً مامان بزرگ-استایل !! یعنی قلیه ماهی و ماهی سنگسر شکم پر (حشو) !!! جاتون خالی خیلی خوشمزه بود ... بعد از رفتن دائی اینا، من و ارس و فرید و سهند و صبا رفتیم سفره خانه برای چای و قلیون (دوباره !!) جالب اینجا بود که من داشتم قلیون می کشیدم ارس هم می خواست ازم عکس بندازه، اینقدر طولش داد و من مجبور شدم توی اون فیگور باقی بمونم که حالم بد شد و سرگیجه وحشتناک و این حرفا !!!
روزهای بعدی هم به سرعت یکی بعد از دیگری گذشتن و نفهمیدم چی شد که تموم شد و برگشتم سر کار !!!
برای تبریک سال نو مریم یک متن فوق العاده زیبا فرستاد که من خیلی دوست داشتم؛ قسمتی از اون رو گذاشتم اینجا البته با حفظ کامل حق کپی رایت برای مریمی ...
«بگردیم و ببینیم و بخواهیم و بگیریم و بخندیم و بشکفانیم لبخند را نه بر گونه خود، که بر گونه ناآگاهی خاک خورده تار عنکبوت گرفته باورهای زنجیروارمان و قدر نهیم هر همسفری را که در این راه همراهیمان خواهد کرد»

دیروز یکسری تصمیمات مهم بیزنسی گرفتیم؛ دعا کنین موفق بشیم ... شیرینیتون هم محفوظه در صورت موفقیت؛ شما دعا کنین !!!

 
 

سرمد : ۸:۳٢ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥

 

آخرين پست سال ۱۳۸۵

 


تولد امسالم رو خیلی دوست داشتم ... خیلی زیاد ... شام 26 ام رو با مریم و نیما، لمون، سمیرا و سونیا توی رستوران موفتار خوردیم، بعدش رفتیم چایی و قلیون، خیلی خوب بود ...
دیشب بعد از کلی گشتن تو خیابونها برای خرید کیف و تی شرت و بعد از خریدنشون، رفتیم خونه مریم و نیما؛ شام پیتزا خوردیم و بعدش هم کیک تولد من و سونیا ... تا 1:30 اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه ... صبح هم به سختی اومدم بانک !!!
خیلی بعد نوشت(!): یادم رفت بگم !!! خونه مریم اینا که بودیم لیلای گلم  از فرانسه بهم زنگ زد ! ذوق-مرگ شدم !!!

خیلی خوبه که آدم کلی دوستای خوب داشته باشه ... مرسی از همه تون دوستای گلم ...

فردا هم که آخرین روز سال 1385 ه، قراره بریم بازار تجریش ... امسال سال نسبتاً پر واقعه ای بود برام؛ مخصوصاً اواخرش خیلی خیلی خوب بود ...

«آنان که آفتاب را به زندگی دیگران ارزانی می دارند، خود نمی توانند از آن بی بهره باشند»

سال نو همگی مون خیلی مبارک باشه !! سالی باشه پر از شادی و موفقیت و عشق ... آمــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــن ...

 
 

سرمد : ٢:٤٧ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥

 

چهارشنبه سوری

 


به جرات می تونم بگم این بهترین چهارشنبه سوری بود برام در ایران یا شاید حتی کلاً بهترین بوده باشه ...
اول قرار بود مثل هر سال که ایران بودم با مریم اینا باشم ولی اونها در آخرین لحظات تصمیم گرفتن برن مهمونی خونه از ما بهترون !!!
تازه از دولت رفته بودیم تو پاسداران که لمون اس ام اس داد که اگه می خواین تو خیابون چرخ بزنین دنبال من هم بیاین ... ما هم رفتیم دنبالش و از قبل هم که قرار بود محمود بیاد؛ همون موقع ها فرید زنگ زد به من و گفت خونه دوستش مهمونی هست، به من هم گفت برم؛ ما 4 نفری راه افتادیم و رفتیم اونجا ... هم از روی آتیش پریدیم و هم کلی رقصیدیم ... بعداْ شاهرخ و علیرضا هم بهمون پیوستن ...واقعاً خوش گذشت ... به همه مون. فرید هم که آخرای مهمونی غیبش زد ...
از اول دوست داشتم برم مهمونی شب چهارشنبه سوری رو ... آخرش هم جور شد !!! معلوم شد که دعاهام مستجاب میشه ... هورا !!! باز هم دعا می کنم !!!

«دوست داشتنی ها رو هیچ قدرتی از قلبم نمی تونه دور کنه ...»

 
 

سرمد : ٥:٠٥ ‎ب.ظ

 

سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥

 

اين چند روز ...

 


سلام ! من دیروز و پریروز همایش ERP بودم در مرکز همایشهای بین المللی صدا و سیما ... بدک نبود فقط خیلی تنها بودم و حوصله م سر رفت یه کمی ... ولی واقعاً «سمیناهار» بود !!! میز غذاش از عروسی ها مفصل تر بود !!
مرسی دوستای عزیزم که ازم سراغ گرفتین ... یو آر دِ بِست !!!

جمعه 18 ام شهرام رو رسوندم دانشگاه پلی تکنیک برای امتحان کارشناس رسمی دادگستری؛ همون اول کار یک ضد حال خوردیم و اون هم این بود که فکر می کردیم امتحان اُپن بوک باشه ولی نبود !!! من مدت امتحان که 3 ساعت بود رو دیگه نرفتم خونه و به جاش تنهایی رفتم سینما عصر جدید فیلم اخراجی ها (من گاهی تنهایی سینما رفتن رو واقعاً دوست دارم)؛ کلی توش حرص خوردم و یه خورده هم گریه کردم به خاطر وحشیگریها و کارهای ضد انسانی که توی دوران جنگ به سر مردم آورده بودند ... خاک تو سرا !! بعد فیلم با کلی سردرد اومدم بیرون و چون هنوز یک ساعتی به تموم شدن امتحان مونده بود، رفتم کافه گودو؛ خیلی این کافه رو دوست دارم، آدم می تونه چند صباحی فکر کنه توی ایران نیست ... آرامش داره ...
شبش رفتیم رستوران یاس؛ خوب بود ولی یه رستوران تو ناهید کشف کردیم که خیلی باحال بود ... برگشتنه رفتیم یک سقاخونه توی یکی از کوچه های یخچال رو ببینیم که من تا حالا ندیده بودم؛ خیلی بامزه بود؛ کوچه ش هم همینطور ...

شنبه با بارونهایی که اومد کلی دوست داشتم برم پیاده روی؛ عصر از خونه تا پارک قیطریه پیاده رفتیم و چند دوری زدیم، بعدش رفتیم تجریش و اومدیم پایین تا لیموترش ...

-- من هر دفعه که یک جمله قشنگ ببینم میذارمش اینجا، اوکی ؟
-- راستی دلم برای اینجا و برای شماها تنگ شده بود ...
-- فرزاد جون مهربون دو تا کارت قشنگت رو پریروز گرفتم، مرسی از این همه محبتت، کلی برات آرزوهای خوب می کنم.
-- چهارشنبه سوری همه تون مبارک باشه و حسابی خوش بگذره ...

 
 

سرمد : ۱:٤۳ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٥

 

هم نفس

 



«زندگی یک نفس است و آن یک نفس برای یک هم نفس؛ اگر به قدر نفسی با هم نفسی بودی، زندگی همان یک نفس بس است.»

                                                                   -- مرسی از رخساره جون

 
 

سرمد : ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ

 

 
سرمد



نویسنده
سرمد


نوشته های قبلی
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥

دوستای سلملی
  نیما
سهیل
رخساره
مینا
سعید
راحیل
عتید
فرزاد
گالکسی
مریم
شهرام
وقت سیب
اریک
شراگیم
شری

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی
تودی لینک

 
[ خانه | قديما | تماس ]