قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم !!! 
شنبه رفتیم شمال ... صبح ساعت 6:30 راه افتادیم، برای خوردن صبحانه توی راه یک جایی ایستادیم. نون بربری تازه، پنیر، خرما، چای، خامه تازه، عسل ... خلاصه که به خودمون رسیدیم حسابی ! هوا اون موقع ابری بود و نم نمک بارون می بارید، آقای جرج مایکل هم در حال خوندن آهنگ Jesus to a child بود ...
kindness in your eyes / I guess you heard me cry / you smiled at me / like Jesus to a child / I'm blessed I know / heaven sent and heaven stole / you smiled at me / like Jesus to a child / and what have I learned from all this pain / I thought I'd never feel the same / about anyone or anything again / but now I know
{*} when you find a love / when you know that it exists / then the lover that you miss / will come to you on those cold, cold nights / when you've been loved / when you know it holds such bliss / then the lover that you kissed / will comfort you when there's no hope in sight
sadness in my eyes / no one guessed, well no one tried / you smiled at me / like Jesus to a child / loveless and cold / with your last breath you saved my soul / you smiled at me / like Jesus to a child / and what have I learned from all these tears / I've waited for you all those years / then just when it began / he took your love away / but I still say
{*}
so the words you could not say / I'll sing them for you / and the love we would have made / I'll make it for two / for every single memory / has become a part of me
you will always be... my love
well I've been loved / so I know just what love is / and the lover that I kissed is always by my side / oh the lover I still miss... was Jesus to a child
خلاصه رسیدیم شمال ... از جلوی خانه دریا که رد شدیم من فکر کردم شاید گلاره ویلاشون باشه و گفتم بریم ببینیمش. هر چی زنگ زدیم نتونستیم بگیریمش برای همین هم بهش اس ام اس زدیم و رفتیم به سمت فریدونکنار و بابلسر (؟!) یه کوچولو رفتیم لب دریا و گلاره زنگ زد ، آدرس ویلاشون رو داد و رفتیم اونجا. گلاره رو برداشتیم و رفتیم ساحل، کمی راه رفتیم و بعد نشستیم و یک قلیون هم گرفتیم ... برای ناهار برگشتیم ویلا. تخته بازی کردیم و چای خوردیم تا بابای گلی و کیوان هم اومدن ... بعد از ناهار پینگ پونگ و تخته بازی کردیم و خداحافظی کردیم تا برای برگشتن دیر نشه ... واقعاً خیلی خیلی گلی و خانوادش باهامون مهربون بودن ... خیلی ... مــــــــــــــــــرســــــــــــــــــــی
برگشتنه قرار شد تا جاده شروع بشه من رانندگی کنم، نشون به اون نشونی که تا بومهن من نشستم !! خیلی دوست داشتم، برای اولین بار رانندگی توی جاده ... انصافاً پلیسهای راه هم سنگ تموم گذاشته بودن و دو بار توی مه جلوی ماشینها با چراغ جلو می رفتن تا تصادف نشه ... دستشون درد نکنه !
یکشنبه همه ش خونه بودم.
سیزده به در ساعت 8 شب رفتیم بیرون، اول می خواستیم بریم فیلم خون بازی که بلیت نداشت. ما هم رفتیم ساختمون آفتاب چای و قلیون ... سبزه رو به رودخونه خواجه عبدالله سپردیم ...